تبليغاتX
 آسمون بغضتو بشکن اون دیگه بر نمی گرده

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

آسمون بغضتو بشکن اون دیگه بر نمی گرده



خدااااااااااااا

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره؟عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تورو از ذهن من شسته؟

خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده

از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو

چرا گریم نمی گیره مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا میرم؟کجای جاده دلتنگه؟

می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره

سر راه بهشت من درخت سیب میکاره

جمعه بیست و چهارم مهر 1388 توسط تنهای عاشق |

سیاستمدار

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه همسن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت. يکروز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد: يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب. کشيش پيش خود گفت: «من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد.» اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد، که اين خيلى عاليست. اگر سکه را بردارد، يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد، که جاى شرمسارى دارد.
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود، چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند. کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد...
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سياستمدار خواهد شد!»

شنبه چهارم مهر 1388 توسط تنهای عاشق |

دنیاست دیگه

دخترک نمی تونست جلوشو خوب ببینه ، آخه هوا اونقدر سرده که چشمای دختر کوچولو رو بارونی کرده ، اون حتی نمی تونست دستشو بالا بیاره و برف رو صورتشو کنار بزنه ، آخه دستاش تقریبا بی حس شدن .

اون داشت به زور راه می رفت و تو اون حال داشت با بخار نفسش بازی می کرد تا شاید سرما رو فراموش کنه .

رسید جایی که باید از خیابون رد بشه ، اما ...

یه ماشین آخرین سیستم ... زنجیر نبسته ... نمی تونه ماشینشو کنترل کنه و ...

راننده : پسرم با هواپیمات بازی کن ، پیاده نشیا هوا سرده ... ببینم چی شده ...

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 توسط تنهای عاشق |

اینه دیگه...

يک شوخی:

پسر:عاشقتم

دختر:خفه شو

پسر:دوست دارم

دختر:خفه شو

پسر:دلم برات تنگ ميشه

دختر:خفه شو

پسر:با من ازدواج ميکنی

دختر:راست می گی

پسر:خفه شو

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط تنهای عاشق |

بی وفا

واسه دردات دوا پیدا کنی تو

تو این دنیا که بی وفایی رسمه

رفیق با وفا پیدا کنی تو

عمرا تموم دنیا رو بگردی

مثل من عاشقی پیدا کنی تو

نرو افسانه ی من نا تمومه

بدون اگه بری کارم تمومه

بهت گفتم بیا دنیای من باش

کنارت حتی مردن آرزومه

شنیدم تو دلت انگار میگفتی

که عاشقی کجاست، وفا کدومه

میخوام به سردی شبهام بخندم

میخوام به پوچی فردام بخندم

وقتی میبینمت با دیگرونی

تو اوج گریه هام میخوام بخندم

میخوام داد بزنم تنهای تنهام

میخوام وقتی میگم تنهانم بخندم

شنبه ششم تیر 1388 توسط تنهای عاشق |

عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

شنبه سی ام خرداد 1388 توسط تنهای عاشق |

روزگار

دیگه هر روز و هر شب لب پیمونه بر لب

مثل دیوونه ها صد بار میام تا پشت شیشه

دیگه تنها ترین،تنهاترینم تا همیشه

دلای عاشقو،روزای آبی

همه رفتن،همه مردن تو خوابی

میموندم پا به پات هر جور میخواستی

برو که بی وفایی راستی راستی

میاد اون روزگاری، که دلتنگ بهاری

ولی بی عشق من تو عاقبت تنها میمونی

میمونه یاد من تو قلب سنگت یادگاری

شنبه سی ام خرداد 1388 توسط تنهای عاشق |

((موفق کسی است که با آجر هایی که به طرفش پرتاب میشود یک بنای محکم بسازد))

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط تنهای عاشق |

من پذیرفتم شکست خویش را...

من پذیرفتم شکست خویش را
پند های قلب دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
میروم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از من میروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخورد های سرد را

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط تنهای عاشق |

دنیا را بد ساخته اند

سر كلاس ادبيات معلم گفت :

 فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

ساكت مي شوم ، مي خندم ،

 ولي خنده ام تلخ مي شود

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ...

شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط تنهای عاشق |



درمیان این همه هیاهو هنوزصدای گامهای الهه عشق در پش کوچه های شهرمان بگوش میرسد و سایه نحیف و خسته ای که با زانوی ناتوان به این سو وآن سو میرود و چشمانی منتظر که به امید یافتن گم شده ای فضای خالی از نور را می کاود.گمشده ای که در بهاری ترین روز خدا روزنه ای آب را به سوی تیرگی چشمان خواب آلود گشود و در سکوت پاییزی ترین غروب تا آبی بیکران آسمان پر کشید .هنوز گرمی نگاهی گلبرگ های حیات را نوازش می دهد و دستان بی قراری آرامش خوابهای یاس آلود را بر هم میزند ،و لبخندی سحر آمیز قله های تیرگی را فتح میکند و معجزه ی عشق جنگل سرد و زمستانی جانهای خفته را به بهاری شکوهمند و سبز پیوند میدهد .وباز صدای گامهای الهه عشق در سکوت پر هیاهوی پس کوچه های شهرمان میپیچد و تا همیشه بیادگار میماند و حکایت انگونه آغاز می شود که در گذر آرام لحظه ها وجود بی قراری قطره قطره ذوب می شود و در جام هستی فرو میریزد . ناخواسته سفری آغاز می شود ،بی علت دل به سویی به پرواز در می آیدو در جایی در عمق غربت فرود می آید و آرامش میابد .حادثه ای که حتی تصورش ناممکن است به وقوع می پیوندد و شعر سفر جاودانه می شود . غریبه ای ناآشنا با دل و جانی آزرده آشنا می گردد ،شیشه ی عمر اندوه با گرمی آبی نگاهی ذوب می شود و مجنونی آواره ی بیابانهای آهن و آسمانخراش می گردد تا در جایی در عمق دریای آبی عشق به آرامشی ابدی دست یابد .با این همه او باز سرگردان است و در سفری بی بازگشت جاده های شهر عشق را می پیماید و تو ای آشنا اگر روزی در پش کوچه های این شهر تب آلود به غریبه ای سرگردان با دو چشم دریایی رسیدی ، نشان کوی دوست را به صداقت نگاه و در غربت قلب عاشقش پیشکش کن که او مسافری است از فرسنگها دورتر از اینجا به قصد رسیدن به قصر رویاهایش با کوله باری از غربت و اندوه به شهر شما سفر کرده است ، او را بشناس و دریاب..........
mehrabaneshgh@yahoo.com

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


خدااااااااااااا
سیاستمدار
دنیاست دیگه
اینه دیگه...
بی وفا
عشق بی پایان
روزگار
من پذیرفتم شکست خویش را...
دنیا را بد ساخته اند

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386

ژرفای آسمان(زهرا)
عاشق تنها
خوابهاي نيلوفري(حامد)
نارفيق
اسفندیار در چشم پزشکی(چهار کله پوک)
هزار و يك شب(امير حسين)
زندگي و عشق (مهدي)
ساقي عدل (غريبه ي آشنا)
افزايش 100%آمار شما
انديشه سرا( محمد)
عاشقانه هاي دختري از تبار آريا(مرضيه)
مستانه(جواد)
هرچيزي كه از كامپيوتر بخواهيد(سعيد)
جزیره ی تنهایی
عشق و زندگي از نگاه زنان شاعر
سپاهان(هميشه قهرمان)
کوی عشق
نجوم و فیزیک(زهرا و مریم)
دل نوشته ها(تنها)
سکوت بی حصار(لاله)
(....)دختر های
love
مجنون از یاد رفته
ساحل ماسه طلایی

شبکه تلویزیونی و رادیویی اینترنتی خیمه

RSS 2.0
....

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس